مجله تفریحی

براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد


به سايت خوش آمديد !


                                      

                                                                    







ADS


داستان با خاله
 
خاله سوسن | شهوانی
hotgram4.filmiro.com/2017/09/20/…/4906780649966272580.html
Translate this page
Sep 20, 2017 – خاله سوسن. این قضیه مال پاییز 1380 هستش. من و خالم با هم چیزی نداریم یعنی از همه چیز من خبر داره چون از وقتی از شوهرش طلاق گرفته و مامان و بابا بزرگم مرحوم شدم من هم دیدم خالم تنهاست اکثریت پیش خالم هستم.دیگه یه جورایی منو خالم با هم زندگی می کنیم همه فامیل هم روی من یه جور دیگه حساب می کنن.میگن به به یه پسر …
فانتزی سکس با خاله
https://shahvani.com/dastan/فانتزی-سکس-با-خاله
Translate this page
Mar 12, 2014 – با سلام من سیامک22 سالمه اهل شیراز هستم یه پسر تقریبا خوش تیپ و خوش قیافه که خودم از خودم راضی ام دانشجوی کارشناسی فیزیک.داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به بهمن 91 یعنی 9 ماه پیش.من یه خاله دارم به اسم شیرین 36 سالشه 2تا دختر داره 14و12ساله.شوهر خالمم راننده تریلیه.این خالم که من بهش …
سكس همزمان با ٢ خاله – شهوانی
https://shahvani.com/dastan/سكس-همزمان-با-٢-خاله-
Translate this page
Sep 15, 2011 – خیلی حال کردم با اون نظر که گفت برو زیر آب سرد جلق بزن! اما توضیح داستان: 1. نویسنده در ابتدا خود را بچه ای مثبت معرفی می کند که اصلا اهلش نیست اما بعد دو طرف دو تا خاله هاش میذاره! 2. نویسنده عقده ای بوده و از دید زدن محارم لذت می برد. 3. خاله های نویسنده بسیار وفادارند که حتی با داشتن شوهر به یک بچه جلقی کس و …
داستان خاله سهیلا(فقط برای با جنبه ها) – بازی آنلاین
www.flashkhor.com › … › مسائل متفرقه › گفتگوی آزاد
Translate this page
Oct 12, 2013 – 10 posts – ‎10 authors
مامان خسته از سر كار میاد خونه و علی كوچولو میپره جلو میگه سلام مامان مامان-سلام پسرم علی كوچولو – مامان امروز بابا با خاله سهیلا اومدن خونه و رفتن تو اتاق خواب و در و از روی خودشون قفل كردن و…. مامان-خیلی خوب عزیزم هیچی دیگه نمیخواد بگی، امشب سر میز شام وقتی ازت پرسیدم علی جان چه خبر بقیه اش روجلوی بابا تعریف …
Soreya Haleki / Ba Faryad / Page – ای وا خاله خدا به دور
www.bafaryad.com/aywakhale.html
Translate this page
اول برای ترسا کتاب داستان خواند تا خوابش برد. بعد به ترتیب شنتل و میشل را. تا الینا ظرف ها را گذاشت توی ماشین ظرفشویی، من هم دومین بطری شراب را باز کردم سه لیوان نیمه پر از آن با دسر گذاشتم روی عسلی کنار مبل و رفتم پیش خاله ام نشستم. والتر و الینا هم با خیال راحت در حالی که دست همدیگر را گرفته بودند به ما ملحق شدند.
شب حادثه ( داستان واقعی از زندگیم) – بهارانه
garche200.parsiblog.com/…/شب+حادثه+(+داستان+واقعي+از+زندگي…
Translate this page
شب حادثه در منزل خاله جون در روستا میهمان بودیم . یک دختر خاله داشتم که 14 سال ازدواج کرده بودند اما صاحب فرزند نشده بودند . آن شب دختر خاله ام به نزد مامانم آمد و با کلی خواهش و التماس ،. درخواست نمود تا مرا به خانه خویش ببرد. مامانم اجازه. داد ولی من از رفتن دوری می کردم و دوست نداشتم بروم . تا اینکه مامانم مرا در آغوش گرفت. و بوسه ای بر روی …
داستان من و خاله پریچهر و اشتباه بزرگ – کلوب دانشجویان
daneshju-club.com › … › دانلود رمان و داستان › داستان كوتاه
Translate this page
Feb 8, 2015 – من فقط یک خاله دارم که اسمش پریچهر هست و ازمامانم کوچیکتره و 30 سالش هست خیلی هم زیبا و خوش اندام هست. ما توی تهران زندگی می کنیم ولی خونه ی مادربزرگم شهرستان هست و مامانم و خالم تهران شوهر کردند، پدرم هم تک فرزند بوده و عمه و عمو ندارم. به خاطر همین خونواده ی ما و خونواده ی خاله پریچهر خیلی با هم ارتباط داریم.
Honargardi on Instagram: “نجابت مادرم گفت به نظرم من که دختر عطیه …
https://www.instagram.com/p/-lxa97u48K/
Translate this page
Nov 27, 2015 – 511 Likes, 28 Comments – Honargardi (@honargardi) on Instagram: “نجابت مادرم گفت به نظرم من که دختر عطیه خانوم جون خیلی هم خوشگل و جووونه نه اینکه داستان از اینجا…”
با جنبه ها تقدیم میکند on Instagram: “” این داستان دارای صحنه های …
https://www.instagram.com/p/BAh1DPTAl_8/
Translate this page
Jan 14, 2016 – 338 Likes, 46 Comments – ➕ با جنبه ها تقدیم میکند ➖ (@ba.janbe.ha) on Instagram: “” این داستان دارای صحنه های بزرگسالان میباشد،لطفا افراد زیر سن قانونی از خواندن پرهیز کنند” قسمت…”
داستان کولی‌ها: کتاب سوم – Google Books Result
https://books.google.com/books?isbn=1780835442 – Translate this page
منیرو روانی‌پور – 2015 – ‎Fiction
همان روزی که همه ی فامیل وهمسایه ها گوشه و کنار خونه ی حیاط دار پدری، نزدیک کوچهای دردار پشت مسجد فخرآباد، گوش تا گوش نشسته بودند و اتاق پذیرایی با پشتی های شیک و مجلسی پر شده بود از خانم های عطر و ادکلن زده با لباس های شیک، دامنهای چین چین و موهای سشوار کشیده. من لبخند به لب، توی حیاط غرق خاله بازی با زری، دخترخاله و همراز …

 







NS